أحمد بن يحيى بن جابر ( البلاذري ) ( مترجم : محمد توكل )
48
فتوح البلدان ( فارسى )
كه ابو عبيد گويد ندانم مالك نيز از زهرى نقل كرده يا نه - و گفت كه عمر يهود خيبر را براند و ايشان از آنجاى برون شدند ، اما يهوديان فدك را نيمى از ثمرات و نيمى از اراضى بود ، چه رسول الله ( ص ) با ايشان به همين قرار مصالحه كرد . پس عمر بهاى نيمى از ثمره و اراضى را به زر و درهم و زينهاى اشتران به آنان پرداخت و آنگاه ايشان را براند . عمرو ناقد از حجاج بن ابى منيع رصافى و او از پدرش و او از ابو برقان حكايت كرد كه چون عمر بن عبد العزيز به خلافت رسيد خطبهيى خواند و گفت فدك از مقولهء : مما أفاء الله على رسوله و لم يوجف المسلمون عليه بخيل و لا ركاب ، بود . پس فاطمه رحمها الله تعالى آن را از وى بخواست و او گفت تو را نرسد كه آن را از من تقاضا كنى و من نيز نتوانم كه آن را به تو دهم . هر چه فوايد از آن حاصل مىشد براى درراهماندگان صرف مىكرد . سپس ابو بكر و عمر و عثمان و على رضى الله عنهم به خلافت رسيدند و فدك را بر همان قرار كه رسول الله ( ص ) گذارده بود نهادند . چون معاويه ولايت يافت آن را به مروان بن حكم به اقطاع داد و مروان به پدر من و عبد الملك هبه كرد و از آن من و وليد و سليمان شد . چون وليد به ولايت رسيد حصهاش را از وى تقاضا كردم و او آن را به من بخشيد . از سليمان نيز سهم وى را درخواست كردم و او نيز به من هبه كرد . پس همهء ملك را يك جا كردم و مالى از آن نزد من محبوبتر نبود ، اكنون گواه باشيد كه آن را به حالت پيشين باز گردانيدم . چون سال دويست و ده فرا رسيد مأمون به عبد الله بن هارون الرشيد فرمان داد تا آن را به اولاد فاطمه دهند و در اين باب به قثم بن جعفر عامل خود در مدينه چنين نوشت : اما بعد ، همانا كه امير المؤمنين بنا به مكانت خويش در ديانت پروردگار ، و خلافت رسول او صلى الله عليه و سلم ، و قرابت به